تبلیغات
داستان های کوتاه عاشقانه
داستان های کوتاه عاشقانه






















نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 فروردین 1392 توسط tina titi | نظرات ()
سرانجام همه ی بغض های پوچ پوکیدن است نه ترکیدن...!!!
 
 
 
 
می گذارم و می روم نه اینکه دوستت نداشته باشم چون از نخودی بودن متنفرم...!!!
 
 
 
 
 
هرگز به گذشته برنگردید اگر سیندرلا برای برداشتن کفشش برمیگشت، هیچگاه یک پرنسس نمیشد...!!!
 
 
 
 
 
خنده هایم شکلاتی شده اند زیادی خالص تلخ…تلخ…!!!
 
 
 
 
 
امروز به "آنهایی" می اندیشم که روی "شانه هایم" گریه کردند و نوبت "من" که شد "شانه " خالی کردند...!!!
 
 
 
 
در لابه لای دلشوره ها و ترس ها یم، لب پرتگاه ایستاده ام میدانم دستم را نمیگیری..!!!فقط محض رضای خدا پرتم نکن...!!!
 
 
 
 
 
هیچ قطاری از این اتاق نمی گذرد من اینجا نشسته ام و با همین سیگار قطار می آفرینم نمی شنوی...!؟ سرم دارد سوت می کشد...!!!
 
 
 
 
 
 یاد آور سوره توبه ای برایم ...!!!بی بسم الله آمدی و به توبه کردنم انداختی...!!!
 
 
 
 
 
تاوان حرفهایی كه نمی تونی بـگی تارهای سفیدیه كه یه شبه لابلای موهات به وجود میاد...!!!



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 فروردین 1392 توسط tina titi | نظرات ()
دلتنگم!برای اتاق خواب چشمانم که آباژورهایش همیشه با لبهای تو خاموش میشدند...!!!

 

اتاقم دیگر برایم اتاق نمی شود!باید بدهم در و دیوارش را بدجور بسابند عطر تو به همه جای خانه چسبیده...!!!

 

خوابیدم...اما با چشمهای باز...خیالت راحت باشد هر چقدر دوست داری بی وفائی کن...میگذارم پای کابوسهایم...!!!
 
 

هر جا دلت شکست قبل رفتن ؛ خودت جاروش کن!!!تا هر ناکسی منت دستای زخمیشو رو سرت نذاره...!!!

 

هر چیزی زمـانی دارد...نفسم  هـم كه باشی دیر برسی من رفته ام...!!!

 

مدتى است اتاقم بوى نم مى دهد...بیچاره دیوارها!!!كم آورده اند از ابرْ ابر ِ گریه هایم...!!!

 

چه بی پروا؛روی سیم های لخت فشارقوی،عشق بازی می کنند؛گنجشک ها...!!!

 

میمیرم وقتی تصور میکنم که او هرروز دست هایی را لمس میکند که من هرروز آرزوی داشتن آنها را میکنم...!!!

 

 


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 فروردین 1392 توسط tina titi | نظرات ()

نجار ها هم کورند چون هنوز هم تخت دو نفره میسازند...مگر نمی بینند همه تنهاییم ... حتی آنهایی که دو نفره می خوابند...!!!

 

خواستی دیگر نباشی..آفـرین!!!چه بـا اراده..لعنت به دبستانی که تو از درس هایش فقط "تصمیم کبری" را آموختی...!!!

 

"حوا" که بغض کند حتی خود خدا هم اگر سیب بیاورد چیزی جز "آغوش آدم" آرامش نمیکند...!!!

 

مچاله کن...بشکن!!بند بزن!!خط بزن!!خلاصه راحت باش ارث پدرت که نیست...دل تنهای من است...!!!

 

راستش را بگو..!در زندگی قبلیت،یک لیوان شیر نسکافه ی داغ نبودی...تلخ ،شیرین، گرم ،خواستنی و به شدت آرامبخش...!!!


دل من می گیرد از نبودن هایت... و تو انگار مرا یادت نیست...!!!

 

هم آغوشی هایت را با عشق مقایسه نکن، هیچ مردی در رخت خواب نا مهربان نیست...!!!

 

کسی که یک بار رفته اگه بازم برگرده یادت باشه که راه رفتن رو یاد گرفته...!!!

 

احساسم رابـه دار آویـختم..منـطقـم را بـــه گلولـه بستم..دیگر بس اسـت..بعد از این میخواهم با چشمانـم تصمـیـم بگیرم...!!!


بعضیا هم اونقدر که فکر مـی کنیم خوب نیستن فقط خوب نـقـش بازی می کنن...!!!

 

غصه نخور ، بهترین هم که باشی کسی سلامی نمیدهد مگه اینکه براش سودی داشته باشی...!!!

 

 

هروقت می خواستین به بعضی آدما فحش بدین مراقب باشین به حیوونا توهین نشه فقط...!!!

 

شنیدم اونی که من بخاطر رفتنش گریه کردم رفته و واسه دوستاش تعریف کرده و کلی خندیدن...!!!

 

"ساده" که باشی زود "حل" میشوی و میروند سروقت مساله بعدی...!!!


ساکت نیستم لبهایم هم نسوخته است تنها تمام من تاول زده از آشی که نخورده ام…!!!
 
 
 
بگذار آغوشم برای همیشه یخ بزند نمی خواهم کسی شال گردن اضافی اش را دور گردن احساسم بیاندازد...!!!
 
 
 
خودم قبول دارم کهنه شده ام آنقدر کهنه که می شود روی گرد و خاک تنم یادگاری نوشت بنویس و برو…!!!
 
 
 

خدایا آخرش نفهمیدم اینجایی که هستم ، تقدیر من است یا تقصیر من...!!!





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 فروردین 1392 توسط tina titi | نظرات ()
مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت :
- می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :

- نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت :

- نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت :

- من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

- مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :

- نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی . . . !



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 فروردین 1392 توسط tina titi | نظرات ()
تک درختی تنها توی یک جنگل تاریک و سیاه از غم و درد به خود میپیچید.
از خودش میپرسید که چرا اینقدر تنهایم؟! که چرا هیچ دلی با من نیست؟ که چرا نیست دلی نگران من و تنهایی من؟ چه شود گر که دگر قد نکشم؟ چه شود اگر که من توی جنگل نباشم؟آنقدر گفت و گریست که شکست و آرام روی یک نهر روان ساخت پلی...
چقدر زیبا بود !چقدر مستحکم....
و درخت تنها عشق را پیدا کرد.
عشق را در بهار باید جست. در گردش پروانه به دور یک گل، در ذوب شدن یخ با دست نوازشگر نور و خورشید ، درمیان سفر چلچله ها، درمیان قطرات باران، در میان وزش باد و غرش ابر و طوفان
عشق را باید جست روی یک نهر روان که درختی روی آن ساخته پل
... و درخت تنها عشق را پیدا کرد
عشق یعنی ایثار، عشق یعنی گذشتن از خود، از بود و نبود
عشق یعنی درختی بیجان روی یک نهر روان
عشق یعنی یک بغل دلواپسی گم شدن در انتهای بی کسی



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 فروردین 1392 توسط tina titi | نظرات ()
در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید فرشتگان مقرب را به بارگاه
خود فرا خواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند∙
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت:خداوندا آنرا در زیر زمین مدفون کن∙
فرشته دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده∙
و سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار بده∙
ولی خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط تعداد
کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند در حالی که من می خواهم راز
زندگی در دسترس همه بندگانم باشد∙
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت فهمیدم کجاهی خدای مهربان راز
زندگی را در قلب بندگانت قرار بده زیرا هیچ کس به این فکر نمی افتد که
برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند∙
و خداوند این فکر را پسندید





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 فروردین 1392 توسط tina titi | نظرات ()
بعد از رفتنت......
شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم.تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم!
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های ابی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ ابی ترین موج تمنای دلم گفتی :
( دلم حیران و سرگردان چشماییست رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی ان چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم!)
همین بود اخرین حرفت.....
و من بعد از عبور تلخ و غمگین نگاهت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غرور ساکت و نلرنجی خورشید وا کردم.
نمی دانم چرا رفتی؟ نمی دانم چرا ؟ شاید خطا کردم! و تو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی!!!! ؟! نمی دانم چرا؟ تا کی؟ برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید.... و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت.....و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد...
و بعد از رفتنت گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربونی دانه بر میداشت!! تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد....وبعد از رفتنت انگار کسی حس کرد که من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت!!!
ناگهان کسی حس کرد که من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد....و بعد از رفتنت دریاچه بغض کرد.کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد!!!!!
هنوز اشفته ی چشمان زیبای توام
دپببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد؟ ؟؟؟
کسی از پشت قاب پنجره ارام و زیبا گفتSadتو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگوSmile
در راه انتخاب او خطا کردم و من در حالتی مابین اشک و تردید وحسرت کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است!!! و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر... نمی دانم چرا؟؟؟؟
شاید به رسم و عادت و پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ ارزوهایش دعا کردم!



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 فروردین 1392 توسط tina titi | نظرات ()
عروسک بافتنی
زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد
در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند.در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد
پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید.پس از او خواست تا در جعبه را باز کند .وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود.
پیرزن گفت :هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم.
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟پس اینها ازکجا آمده؟
پیرزن در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست اورده ام




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 فروردین 1392 توسط tina titi | نظرات ()


پشت چراغ قرمز٬تو ماشینهای ترمز زده٬پشت خط عابر دنبال چی میگردی..؟من بغلت نشستم...!!!

 

پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود..با تعجب به ماهی نگاه میکرد..با خود میگفت:سقف قفسش که شکسته پس چرا پرواز نمیکند...!!!

 

خدا جون نترس..!نه به گناه میفتی نه به جهنم میری٬من و تو به هم محرمیم..دستمو بگیر...!!!

 

کاش فقط یک نفر بود که وقتی بغض میکردم٬بغلم میکرد و میگفت:گریه کنی میکشمت آ...!!!

 

چه ساده بودم که فکر میکردم به "دورم" میگردند کسانی که "دورم" میزنند...!!!

 

چه نسل غم انگیزی هستیم..دنبال یک اتاق خالی;که موزیک گوش کنیم و چایی بخوریم و حسرت ..همین...!!!

 
 
اینجا جایی است که وقتی زانوهایت را از شدت تنهایی بغل گرفته ای به جای همدردی برایت پول خرد می اندازند...!!!
 
 
غصه مرا خورد وقتی دیدم دست به سینه ایستاده ای..تمام راه را برای آغوشت دویده بودم...!!! 


سرت درد می کند..!اگر قابل بدانی،سرت را روی شانه هایم بگذار ٬من به دنبال درد سر می گردم...!!!

 

اولین بار نیست كه گریه میكنم ؛اما اولین بار است كه گریه آرامم نمی كند...!!!

 

دنبال کلاغی میگردم ،تا قارقارش را به فال نیک بگیرم ،وقتی قاصدکها همه لال اند...!!! 







نوشته شده در تاریخ شنبه 17 فروردین 1392 توسط tina titi | نظرات ()
دلیلی برای درک متقابل نمیبینم وقتی تو اسم هرزگی هایت را آزادی میگذاری...!!!



نمایشگاهی زنده است شهر ما ٬اما چه سود!!!آدم هایش نقاش نیستند ،تابلواند...!!




اینجا جایی است که برای ماندن آنکه دوستش در کنارت..باید تن بدهی نه دل...!!!



برای طولانی زیستن لازم نیست به روزهای زندگی اضافه شود ؛ باید تلاش شود که زندگی به روزهایمان اضافه شود…!!



قدم نزن اینجا این شعرها آنقدر بارانی اند که می ترسم تمام لحظه هایت خیس شوند...!!!




ین که در آن٬ جا خشک کرده ای دل است نه شهر بازی٬باور کن تاب بازی ندارد...!!!



به انتهای بودنم رسیده ام اما اشک نمی ریزم٬پنهان شده ام پشت لبخندی که درد میکند…!!!



آن روز هر دو فاحشه ایم...!آن روز که هر دو جایی دور در آغوش دیگری بی قرار هم هستیم...!!












نوشته شده در تاریخ شنبه 17 فروردین 1392 توسط tina titi | نظرات ()

                    

عکس های عاشقانه Love جدید و زیبا  www.jazzaab.ir

            

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1 شهریور 1391 توسط tina titi | نظرات ()

می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: ...

فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!...گفتم: چرا؟... گفت:مردم چه می گویند؟!...

می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند... می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نیست: مردم چه می گویند؟!... مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1 شهریور 1391 توسط tina titi | نظرات ()

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !....

پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد: فکر می کنم !
پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !
در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1 شهریور 1391 توسط tina titi | نظرات ()

به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری
و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی
چون زمانی که از دستش بدی
مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی
اون دیگر صدایت را نخواهد شنید


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1 شهریور 1391 توسط tina titi | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:5)      1   2   3   4   5  

درباره وبلاگ
با سلام و عرض ادب خدمت دوستان گلم امیدوارم حالتون خوب باشه .این وبلاگ رو برای عاشق ها و علاقه مندان به داستان ها و جملات عاشقانه و .....ساختم امیدوارم لذت ببرید
راستی نظرم بزارید لطفا.....
دوستتون دارم
>>تینا
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
نظر سنجی
» وبلاگ من در چه حدی است؟





پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

خرید شارژ

خرید فیلم

خرید سریال