تبلیغات
داستان های کوتاه عاشقانه - نیمكت
داستان های کوتاه عاشقانه
lovelace


روی نیمكت چوبی همون محل همیشه گیشون نشسته بود ، در حالی كه گریه می كرد مشغول خواندن یه نامه بود... ... امیر عاشق مریم بود ولی مریم اصلا به امیر توجه نمی كرد ،علت بی محلی های مریم برای امیر كاملا واضح بود ولی امیر به هیچ وجه قانع نمی شد. امیر از یك طبقه متوسط و مریم دختر یك تاجر پولدار بود؛ مدرسه هاشون كنار هم بود .دوستای مریم از ماجرا بو برده بودند و مدام مریم و بخاطر داشتن چنین معشوقه ای مسخره می كردند... مریم از روی لجبازی و امیر از روی عشق و علاقه دوستیشون رو آغاز كردند.... … نتایج كنكور اعلام شد. اصلا باورشون نمی شد هر دو در یك دانشگاه قبول شده بودند. خیلی خوشحال بودن ،زبونشون بند اومده بود همش به هم نگاه می كردن و بلند بلند می خندیدند... 3 ماه پیش امیر سر كلاس زمین شناسی حالش بهم خورد و رو كف كلاس افتاد ، بچه ها با عجله امیر به بیمارستان رسوندند ؛ همه نگران به مریم نگاه می كردند ، مریم پشت در ایستاده بود و همش دعا می كرد كه اتفاقی برای امیر نیافته ؛خطر رفع شده بود دكتر بیرون اومد ،دنبال پدر و مادر امیر می گشت هیچ كس چیزی نگفت ؛ پدر و مادر امیر پارسال توی یك سانحه رانندگی كشته شده بودند و امیر غیر اونا كس دیگه ای رو نداشت... روز بعد امیر با دكتر قرار ملاقات داشت ،دكتر نگاهی به امیر انداخت و گفت:"برای خانوادت واقا متاسفم ولی چون كس دیگه ای رو نداری مجبورم این خبر رو به خودت بدم" دكتر سكوتی كرد و دوباره ادامه داد" تو...." تمام بدنش داغ شده بود اصلا انتظار شنیدن چنین خبری رو نداشت حالا باید یه جوری این مطلب رو به مریم می گفت ؛تصمیم گرفت هر طور شده حقیقت رو به مریم بگه. مریم با شنیدن خبر سرطان خون امیر از هوش رفت ،امیر با عجله دكتر رو خبر كرد و بلاخره مریم بهوش اومد ، حالش خیلی بد بود بغض جلو گلوش رو گرفته بود نمی تونست چیزی بگه، سرش و گذاشت رو سینه امیر و شروع كرد به گریه كردن.... كم كم داشت به آخرای وصیت نامه امیر می رسید. دیگه قادر به ادامه دادن نبود كاغذ از دستش زمین افتاد نتونست جلوی خودش رو بگیره و شروع كرد به گریه كردن. آقای صابری زیر بغل مریم و گرفت و كمك كرد تا بلند شه ؛ مریم كه همچنان داشت اشك می ریخت با كمك پدرش بلند شد و بطرف ماشین رفت... نامه امیر همونطور روی برگا مونده بود و باد مدام تكونش می داد... آخر نامش نوشته بود: "همیشه عاشقت خواهم ماند"
سرطان


نوشته شده در تاریخ شنبه 9 اردیبهشت 1391 توسط tina titi | نظرات ()
درباره وبلاگ
با سلام و عرض ادب خدمت دوستان گلم امیدوارم حالتون خوب باشه .این وبلاگ رو برای عاشق ها و علاقه مندان به داستان ها و جملات عاشقانه و .....ساختم امیدوارم لذت ببرید
راستی نظرم بزارید لطفا.....
دوستتون دارم
>>تینا
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
نظر سنجی
» وبلاگ من در چه حدی است؟





پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

خرید شارژ

خرید فیلم

خرید سریال